خرید بک لینک
ولی واقعیت اینه که این روزا حقیقتا دهنم سرویسه...و دلم لک میزنه برای یه استراحت همراه آرامش! یه خواب راحت که با استرس از خواب نپرم! و خیلی نیازای اولیهی یه آدم معمولی...حقیقت اینه که شاید (شایدم حتماً!) اگه مجبور نبودم مینشستم توی خونه و از غار تنهاییم و کارای مورد علاقهم توی سکوت لذت میبردم... قطعا لذت میبردم... اگه مجبور نبودم؛ اگه غم نان نبود!به همهی اینا اضافه میشه داشتن دو تا بچهی مدرسهای که ازقضا با معلم هردوشون رودربایستی دارم و باید حسابی حواسم بهشون باشه...و ازقضاتر یکیشون کلاس اولیه!این وسط گاهی اینقدر خستگی و کلافگی گیجم میکنه که نمیفهمم تکلیفشون چیه و پیش اومده حتی صورت سوال رو برای کوچیکه اشتباه خوندم! درست مثل اولیایی که خودم ازشون شاکیام!از طرفی...از طرفی هم حس اشتباه بودن نقطهای که توش ایستادم و میل به تغییر و پیشرفت باعث میشه بیشتر اذیت بشم. از مدرسهای که خیلی از اموراتش با بیخیالی داره میگذره... (غیر از کارایی که معلماش میکنن!)من آدم سختگیریام. و دلم میخواد همهچی به بهترین وجه باشه. و وقتی اینطوری نیست، حسابی اذیت میشم...ینی میشه برم یه جایی که همه چی روی نظم باشه؟ و تلاش آدم به اندازهای که هست، دیده بشه؟ و به تناسب این تلاش، بهش بها داده بشه...؟ + نوشته شده توسط محی بانو در دوشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۲ و ساعت 0:17 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 15:57

صفحه بندی